چه سر هایی که بالا میرود از دار با سکه!
گره خورده است تاریخ بشر انگار با سکه
از این شایسته سالاری نباید هیچ حیران شد
اگر سلطان جنگل میشود کفتار با سکه
نباید انتظار مهربانی از طبیبان داشت!
در آن شهری که درمان میشود بیمار با سکه
چگونه میشود از عشقِ شیرین گفت با فرهاد؟
که میسنجد عیار عشق را دلدار با سکه
حنای شعرهایش تا ابد بی رنگِ بی رنگ است
که مزدش را گرفت آن شاعر دربار با سکه
همیشه هیچ چیز از هیچ کس دور از تصور نیست
که گاهی هم مربع میکشد پرگار با سکه
پر از خالیست دستانش، علی اما فروشی نیست
بگو هرگز نمیلرزد دل عمار با سکه



۰ دیدگاه